بنابر آنچه از شواهد باستان شناسي و زبان شناسي به دست آمده است در آخرين سده هاي هزارة سوم پيش از ميلاد اقوامي موسوم به «هند و ايراني» با لقب باستاني «آريائي» که گروه معيني از اقوام  کثيرالعده تر از هند و اروپايي بودند، با نظم عشايري در سرزمينهاي «اوراسي» زندگي مي کردند. اينان در بين درياچة بالخاش تا نواحي غربي رود ولگا در غرب پراکنده بودند. آريائيان مرکب از سه دستة مهم بودند:

1. آنها که بعداً رهسپار سرزميني موسوم به هند شدند و به «شاخة هندي» يا «سند گويان» معروف شدند.

2. گروهي که در آغاز رهسپار ائيريانم وئجه (ناحية خوارزم کنوني) و ماوراءالنهر و سپس نجد ايران شدند و ملقب به «شاخة ايراني» يا «هندگو» شدند.

3. گروه کثيري از اقوام چادر نشين که نام مشترکشان «سکا» بود و غير از زبان در بقية جوانب زندگي تفاوتهاي فراواني با دو شاخة ديگر داشتند.[1]

افزايش جمعيت و کنترل نسبي منابع و امکانات موجود و علل زيست محيطي ديگر، تکامل اقتصادي و اجتماعي، کثرت جنگ ها و رسيدن اطلاعات مکرر و غلوآميز در مورد سرزمينهاي جديد باعث شد تا در اواخر هزارة سوم پيش از ميلاد دو شاخة هندي و ايراني به جنوب مهاجرت کنند. انعکاس اين مهاجرت در داستان «ييمه» در سانسکريت و جم در فارسي که با لقب شيد همراه بود(جمشيد) منعکس است و شرح آن در اوستا نيز آمده است.

در دوره هاي بعد در نيمة اول هزارة دوم پيش از ميلاد شاخة ايراني آريايي ناحية محدود «ائيريانم وئجه» را رو به جنوب و شرق گسترش مي داد، در شرق تا حدود سيحون پيش مي رفت و با طوايف سکائي صحراگرد برخورد پيدا مي کرد و در جنوب با شاخة هندي آريايي که هنوز در دامنه هاي پامير و هندوکش مي زيست درگير بود. در پايان هزارة دوم پيش از ميلاد، قسمت اعظم شاخة هندي مهاجرت به شبه قاره را انجام داده بود و آسياي ميانه و افغانستان کنوني در زير سلطة شاخه هاي ايراني و سکائي (توراني) قرار گرفته بود.

 شاخة ايراني در «کشورهاي آريايان»(در نواحي خوارزم کنوني)، حکومت واحد و فراگيري به وجود نياورد و هر طايفه در يک شهر- دژ به نام شوئيثرَ و نواحي کشاورزي و دامداري اطراف آن و تحت رياست يک کوي زندگي مي کرد (اين مجموعه موسوم به دخيو يا دنگهو بود و مجموعه آنها ائيريانام دخيونام). از اين دوران در افسانه ها به نام دوران کياني ( کوي+ان) ياد شده است. زرتشت در دورة يکي از اين کوي ها به نام کوي ويشتاسپه، ساکن باخذي (بلخ) ظهور کرد.[2]  

پيش از ظهور زرتشت بعضي طوايف آريايي ايراني مقيم «کشورهاي آريايان» همچنان ديويسن باقي ماندند و برخي مزدايسن شدند. پس از ظهور زرتشت برخي از اين مزدايسنان، زرتشتي نيز گرديدند. مزدايسنان غير زرتشتي  ميثره را حفظ کردند، اما ورونه و ايندرا و دوناستيه را رها ساختند.  طوايف آريايي بعدها ملقب به ماد و پارس از اين مزديسنان اوليه بوده اند. اين مزديسنان به جاي آن ايزدان رها کرده، به ترتيب ايزدان زير را اختيار کردند: ارته، خشثره، ارميتي، هروتات و امرتات.[3]

ايزدان متعدد با دوران کوي هاي متعدد سازگاري داشت. زرتشت خواستار اتحاد قبايل شاخة ايراني در يک دين منسجم با شهرياري واحد و بهبود اوضاع اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي بود، بنابراين با ظهور زرتشت و دين زرتشتي زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي براي انسجام هويت ايراني فراهم شد.

به هر حال آنچه ما در اين مطالب پي آن هستيم «هويت ايراني» است. نکتة مهم در دين زرتشتي که آثار آن در افکار افلاطون نيز مؤثر افتاد و سپس به عرفا و حکماي اسلامي نيز منتقل شد باور اين نکته است که «اهورامزدا پيش از خلقت جهان مادي يک جهان مينويي آفريده بوده از مجموع «فرورتي ها» که هر يک مُثُل (به قول افلاطون) آن پديده اي باشند که در خلقت مادي بعدي خلق خواهند شد.»[4]



1. رج. قرشي،امان الله،1373، ايران نامک، نگرشي نو به تاريخ و نام ايران، تهران: مؤلف، 65-63.

 

2. رج. همان، 157 و 158.

1.  همان، 165.

3.  قرشي، همان، 166.